+ گیاهان دارویی و خواص آنها
هر بیماری قرار نیست با داروهای شیمیایی درمان شود. انسان در طبیعت بوجود آمده و طبیعت نیز درمان بیماریهای انسان را به عهده دارد. با کمی دقت میتوان دریافت که درمان تمام بیماریهای انسان در گیاهان موجود در طبیعت وجود دارد.
امیدواریم که با استفاده از این داروها زندگی با نشاط و طولانی را تجربه کنید....
گیاهان دارویی و خواص آنها:
عرق گیاهی اسطوخدوس (مفرح اعصاب)
رفع اضطراب، ضد تشنج، آرام بخش، خواب آور، تقویت کننده مغز و اعصاب
عرق گیاهی شنبلیله (دیابت)
علاج قند خون از راه فعال کردن لوز المعده و تولید انسولین طبیعی
عرق گیاهی شوید (چربی سوز)
پایین آورنده کلسترول، تری گلیسیرید خون و چربیهای زائد
عرق گیاهی برگ زیتون (فشار خون)
پایین آورنده فشار خون، فیبرینولیتیک، کنترل آرتیمیهای قلبی
عرق گیاهی شیرین بیان (زخم معده)
ضد اسپاسم ضد ترشح اسید معده، رفع التهاب دستگاه گوارش، زخم اثنی عشر و زخم معده
عرق گیاهی زنجبیل (تقویت جنسی)
اختلالات نعوظ، انزال زودرس، افزایش اسپرم، کمبود تمایلات جنسی
عرق گیاهی ترخون (اشتهاء آور)
افزایش اشتها، چاق کننده، تقویت عمومی بدن، صفرازدا
عرق گیاهی خارشتر (سنگ شکن)
دفع سنگهای کلیه و مجاری ادرار با منشاء اگزالات کلیسیم، ضد اسپاسم، قولنجهای کلیوی، عفونت
عرق گیاهی آویشن (هربال کلد)
رفع علائم سرماخوردگی، سینوزیت و آنفولانزا، ضد سرفه، خلط آور و ضد التهاب دهان و گلو، عفونت بدن
عرق گیاهی زیره (لاغری)
چربی سوز، رفع اشتهای کاذب، از بین بردن چربیهای زیر پوستی
عرق گیاهی شاهتره (جوش و آکنه)
درمان آکنه، رفع جوشهای چرکی زیر پوستی و نوک سیاه، تقویت کبد
عرق گیاهی گشنیز (حساسیت و آلرژی)
رفع حساسیتهای پوستی و فصلی، اگزما، رفع خارش جوش، کورک و لک صورت، ضعف و تنبلی کبد
عرق گیاهی سنبل الطیب (تقویت قلب)
تقویت عضلات قلب، تپش قلب و تنظیم ضربان، رفع احتقان قلب، کنترل فشار خون عصبی
عرق گیاهی زنیان (مفاصل)
رفع دردهای آرتروز و مفاصل، اسپاسم عضلانی، روماتیسم، رفع آرتریت، رفع دردهای سیاتیک، نقرس
عرق گیاهی کاکوتی (کولیت)
مکمل و درمان التهاب رودهای، کولیت، کولیت زخمی
عرق گیاهی رازیانه (پریود)
تنظیم عادات ماهیانه، تقویت تخمدانها، دفع کیست، اختلالات قبل از قاعدگی، فیبروم
عرق گیاهی گزنه (پروستات)
درمان هیپر پلازی پروستات، تکرار ادرار سوزش و درد هنگام دفع ادرار
عرق گیاهی نسترن (مفتح قلب)
رفع تصلب شرائین، گرفتگی عروق کرونر، واریس
عرق گیاهی گل زوفا (آسم)
رفع علائم آسم (اسپاسم ریه و خلط آور)، ضد سرفه
عرق گیاهی بابونه (روماتیسم)
رفع علائم روماتیسم (کاهش درد و التهاب، رفع عفونت)
عرق گیاهی دارچین (سینوزیت خوراکی)
رفع علائم سینوزیت (نزله، سردرد و التهاب)
عرق گیاهی گل رومی (یبوست و گوارشی)
مشکلات گوارشی، احساس نفخ، یبوست
عرق گیاهی بادرنجبویه (کم خونی)
کم خونی، کمبود آهن، تقویت عمومی بدن
عرق گیاهی مرزه کوهی (ضد اسهال)
رفع اسهالهای عفونی و معمولی، رفع التهاب روده، ضد تهوع و ضد استفراغ، مسمومیت، احساس ناخوشی
عرق گیاهی مورد (تقویت پیاز مو)
کمک به رویش مجدد مو، ضد ریزش، سفیدی مو)
عرق گیاهی پونه (شب ادراری)
شب ادراری کودکان، تقویت مثانه، تکرار ادرار بزرگسالان، رفع افتادگی مثانه
عرق گیاهی خارخاسک (سنگ مثانه و کیسه صفرا)
دفع سنگهای مثانه و کیسه صفرا و مجاری ادرار با منشاء اگزالات کلیسیم، ضد اسپاسم
عرق گیاهی هل (هاضم)
باد شکم، دل درد، دل پیچه، چنگ زدن، اسپاسم، قولنج، مقوی دستگاه گوارش
عرق گیاهی گل ختمی (عفونت بدن)
دفع عفونت دستگاه ادراری، سوزش ادرار
عرق گیاهی بومادران (ضد انگل)
رفع کرمک، کرم آسکاریس، کیست ژیاردیا
عرق گیاهی بولاع اوتی (تیروئید)
رفع اختلالات غده تیروئید (کم کاری)
عرق گیاهی یونجه (پوکی استخوان)
رفع علائم پوکی استخوان، نازک شدن استخوان
عرق گیاهی آنیسون (میگرن)
رفع علائم میگرن، درد ضربان دار یک طرف سر یا دوطرف، تهوع و استفراغ، درد پشت سر
عرق گیاهی بید (تب بر)
رفع تب بالای مداوم یا متناوب و تبهای دیگر، مسکن
عرق گیاهی بهار نارنج (افسردگی)
رفع علائم افسردگی، خستگی، تمرکز ضعیف، استرس زیاد
عرق گیاهی کرفس (بواسیر)
درمان بواسیر، شقاق مقعد، یبوست، خونریزی و درد
عرق گیاهی گل همیشه بهار (رازن)
قائده آور، تقویت تخمدانها و محرک هورمون استروژن، مدر حیض و بول (قائده آور و ادرار آور)
عرق گیاهی میخک (آرام بخش)
کوفتگی عضلات و استخوان، درد بدن، مهار پروستا گلاندینها
عرق گیاهی گلپوره (ایمنی بدن)
تقویت کننده قدرت دفاعی بدن، مقوی و نیرو دهنده
عرق گیاهی گل سرخ (افسردگی)
ضد افسردگی، اضطراب، استرس، نشاط آور، کم بودن تمایلات جنسی بانوان
عرق گیاهی کاسنی (یائسگی)
رفع علائم یائسگی، گر گرفتگی، عرق شبانه، تب بدن، احساس آشفتگی
عرق گیاهی رزماری (انرژی)
مکمل خوراکی انرژی زا، افزایش انرژی و وزن، حجم ساز، سرشار از ویتامین، رشد عضلات و استخوان
عرق گیاهی ورون (حافظه)
تقویت هوش و حافظه، تقویت تمرکز حواس، ضد اضطراب، استرس و آلزایمر
عرق گیاهی تمشک (تصفیه خون)
تصویه خون و رقیق نمودن خون، تب بر، درمان آبله
بنا به گفته حکیم ابو علی سینا، زمان مناسب جهت درمان و بهبود بیماری با داروی گیاهی ۴٠ روز میباشد
+ خطرات کار با ماکروویو
خطرات کار با ماکروویو و رعایت نکات مهم هنگام استفاده از ماکروویو
مردم عاشق این هستند که غذاهایشان را فوری و راحت در ماکروویو گرم کنند. اما این دستگاهها خیلی فوری و راحت هم باعث آتش سوزی میشوند
هویج: هویج ها سرشار از پتاسیم، آهن و منیزیم هستند. مواد معدنی فلزی که میتوانند اشعه ماکروویو را منعکس کنند و باعث آتش سوزی شوند.
اسفنج : اگر یک اسفنج نم دار را بمدت دو دقیقه در ماکروویو قرار دهیم استریزه شده و باکتری های خطرناک آن را میکشه ولی باید هواسمون باشه که حتما اسفنج نمدار باشه. چون اسفنج خشک در ماکروویو باعث آتش سوزی میشه. پلاستیک درون اسفنج اشعه ماکروویو را جذب میکنه تا زمانی که به نقطه اشتعال برسه. اگر اسفنج نمدار باشد ،آب اشعه ماکروویو را قبل از پلاستیک جذب میکند و باعث از بین رفتن باکتر ها میشود.
صابون: وقتی به صابون گرما بدیم نرمتر میشود. ماکروویو به آب درون صابون گرما میدهد و آب درون صابون کم کم تبخیر میکند. بخار به لایه ها فشار آورده و صابون شروع به کف کردن میکند.
+ آدامس
آدامس
آدامس های مختلفی در دنیا تولید و به فروش میرسد. شما میتوانید آدامس هایی با رنگ ها و طعم های مختلف در بازار خریداری کنید.
میزان مصرف آدامس در کشورهای مختلف فرق دارد. مثلا یک آمریکایی بطور متوسط در سال 182 عدد آدامس میجود.
اگر یک تکه آدامس قورت بدهیم چه اتفاقی میافتد؟ قدیما میگفتند که اگر آدامس قورت بدیم مدت 7 سال در معده می ماند تا هضم شود. آیا واقعا این حرف صحت دارد یا نه؟
اگر یک آدامس قورت بدیم بواسطه اسیدهای معده آنقدر نرم و لطیف میشود که در طی 24 ساعت از سیستم گوارش خارج میشود. مگر اینکه مقدار زیادی آدامس را یکجا قورت بدهیم که این باعث میشود که به دیواره های روده چسبیده و مشکلاتی را بوجود بیاورد. آدامس مثل غذا در معده هضم نمیشه ، ولی به مدت هفت سال هم در معده نمی ماند و در شرایط نرمال باید از سیتم گوارش خارج بشود.
+ و این است قصه زندگی

+ آنچه که یک زن می خواهد...
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش
او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد
اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،
پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،
و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود
و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.
اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،
وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:
از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.
بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد
چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.
پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،
اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند
پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور
و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.
پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،
بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک
و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش
با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت
تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته
اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،
از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.
او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.
از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.
سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ پیرزن جادوگر این بود:
" آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.
به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است
و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،
آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،
در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.
لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری با مهربانی رفتار کرده بود،
از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک
و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.
اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،
همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،
زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...
انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟
انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:
لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛
از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،
چرا که لنسلوت به این مسئله که آن
زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...
احترام گذاشته بود
+ تفکر منطقی و تفکر جنبی
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3 - یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.
نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
+ خدایا کمکم کن
کوهنوردی میخواست از بلندترین کوه بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی،
ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار
کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و
مرد هیچ چیز را نمی دید. همه
چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده
بود. همانطور که از کوه بالا
می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه
او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم،
همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
"خدایا کمکم کن".
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد،
جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
" واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟"
- البته که باور دارم.
" اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!!"
یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به
طناب بچسبد.....
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
شما چطور و چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟
آیا می توانید رهایش کنید؟
درباره تدبیر خدا شک نکنید. هیچ گاه نگویید او مرا
فراموش یا رها کرده است و به
یاد داشته باشید که او همیشه شما را در آغوش دارد.
کسی که با خدا همراه است، شکست ناپذیر می شود.
شما باید بیاموزید که با درد و رنج، شادی کنید؛
زیرا همهی کارهای خدا خیر
است.
کوچکترین نگرانی در مورد خود به دل راه ندهید
و همه چیز را به خدا بسپارید.
دعا کن و از خدا بخواه، ولی به سوی ساحل هم پارو
بزن.
نخستین بخشش خدا به انسان، زندگی است. دومین،
عشق مادری و سومین، فهم و شناخت
است.
یک پرنده ی کوچک که زیر برگها آواز می خواند برای
اثبات خدا کافی است.
اگه خدا تو رو لبه ی پرتگاه برد بهش اعتماد کن؛
یا تو رو از پشت می گیره، یا
بهت قدرت پرواز می ده.
قدرت شکست ناپذیر خدا هر مانعی را از سر راه بر
می دارد.
خدا را شکر کنید که نعمتها و موهبت هایش به دلیل
بینش محدود ما متوقف نمی شود.
با خدا باشید
+ شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس
شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟" پینهدوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم." می گویند:
وزیر گفت: "الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!"
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه
+ سیاست پیرمرد
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت میکردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که میبینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را میکردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.» بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمیتونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر میکنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حکایت دارید؟
+ قوطی خالی صابون
در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.
بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .
مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :
پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس
بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ، دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید .
سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.
نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!
جمله روز :
هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین
+ طنز سیاه !!
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ..... همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
+ فکر می کردم تو بیداری!
فکر می کردم تو بیداری!
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
+ کجا میرویم
دل خوش از آنیم که حج میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
+ خدا چه شکلیه ؟
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟
آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

+ الاغ و امید
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!
← صفحه بعد


نظرات ()